(همه گویند که تهرونی که باشد؟

                                  همی گویم که او تنهاترین است)        

                                               

مرتضی تهرونی




تاريخ : شنبه پنجم فروردین 1391 | 9:19 قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
 ان کس که تو را شناخت جان را چه کند
 
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
 
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
 
دیوانه ای تو هردو جهان را چه کند
 
                                                                   خواجه عبدالله انصاری

 

 

*******
 
تو !....مرا یاد کنی یا نکنی
 
 
 باورت گر بشود :گر نشود 
 
 
حرفی نیست اما.....
 
 
 نفسم میگیرد 
 
 
در هوایی که نفسهای تو نیست!!!
 
 
 
****
 
 
اسیر رنگها نمیگردم
 
ولی ای کاش اتاقم 
 
به رنگ چشمها تآبی بود
 
***
 
 

ای که چشمانت ربوده خواب را از من به آسانی

 

بیاو مرهم زخم دلم باشو این چشمان بارانی

 

 

 

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

 

 

گریه کن پس شانه مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

 




تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 | 3:2 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |

پیرمرد از دختر پرسید:

 

- غمگینی؟

 

نه.

 

- مطمئنی؟

 

- نه.

 

- چرا گریه می کنی؟

 

- دوستام منو دوست ندارن.

 

- چرا؟

 

- چون قشنگ نیستم

 


- قبلا اینو به تو گفتن؟

 

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.


- راست می گی؟

 

- از ته قلبم آره

 


دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

 

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد،

 

عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.




تاريخ : جمعه نوزدهم دی 1393 | 0:17 قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
این روزها دلم اصرار دارد

فریاد بزند؛

اما . . .

من جلوی دهانش را می گیرم،

وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!! 

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام؛

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،

خط خطی نشود . . .!!!




تاريخ : پنجشنبه هجدهم دی 1393 | 8:26 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
دل مــــن پــــشت سرت کــــــاسه ي آبـــــي شـــد و ريــــــخت...

 

کـــــي شـود پيـــــش قـــــدم هـــــاي تــــــو اســــپند شـــــوم؟؟؟؟..




تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی 1393 | 1:27 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
از آن روزی که رفتی .................

 

 

جایه کارت شارژها سیگار میخرم!!!!!!!!!!!!!

 

 

وبا خیابانها حرف میزنم؟

 

 

همینطوری پیش برود ..........

 

 

گوشیم را باید بدهم جایش کقش بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 




تاريخ : شنبه سیزدهم دی 1393 | 11:1 قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟

 

 

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !

 

روی تو را کاشکی میدیدم ....

 

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد ؟

 

 افسوس...

 

کاشکی میدیدم

 

من به خود میگویم :

 

 چه کسی باور کرد ...

 

 

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟!




تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 11:7 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |

بسوزان هر طـــریقی می پسندی

کــه آتـش از تـو و خاکــستر از مـن

بکش چون صید و در خونم بغلطان

تـــــماشا کـــردن از تــو پرپر از من

ندارم چـون متـاعی دیگر ای عشق

بگیــــر انگشت و این انگشتر از من

مـــرا کـــن زائــــر بـــابـای زیـــــنب

که خـون ســر از او چـشم تر از من




تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 10:58 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
 

با تشکر فراوان از "بهار"

 

 

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهارها که ز عمرم گذشت وبی تو گذشت

 

چه بود غیر خزانها

 

اگر بهار تویی

 

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

 

در این سرا تو بمان

 

ای که ماندگار تویی...

 

 




تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 2:9 قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
با تشکر از "بهار"

 

من دورتر از این حاشیه ها خواهم ماند و


خواهم دید











انهدام چشم هایی که انتظار می کشند را 


و دورتر خواهم ماند و


خواهم خواند


آواز سازهای بی کوک بی وجدان را.


در سرزمین سکوتی خواهم ماند


که شب از طلوع می ترسد


و طلوع از واهمه شب می میرد


دورتر از دورم حالا


از همه بغض هایی که مانند تاول ها چرکینند


و از انزجار درد می کشند


دورم دورِ دور از ته مانده های احساس های تو خالی


و غزل های بی ردیف زندگی


دورم ، دور دور


از حس تو خالی کوچه های عبور


و در تنگنای خودم می مانم


اما دور دور دور



برچسب‌ها: با تشکر از , بهار

تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 2:36 قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |