(همه گویند که تهرونی که باشد؟

                                  همی گویم که او تنهاترین است)        

                                               

مرتضی تهرونی




تاريخ : شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱ | ۹:۱۹ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
 ان کس که تو را شناخت جان را چه کند
 
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
 
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
 
دیوانه ای تو هردو جهان را چه کند
 
                                                                   خواجه عبدالله انصاری

 

 

*******
 
تو !....مرا یاد کنی یا نکنی
 
 
 باورت گر بشود :گر نشود 
 
 
حرفی نیست اما.....
 
 
 نفسم میگیرد 
 
 
در هوایی که نفسهای تو نیست!!!
 
 
 
****
 
 
اسیر رنگها نمیگردم
 
ولی ای کاش اتاقم 
 
به رنگ چشمها تآبی بود
 
***
 
 

ای که چشمانت ربوده خواب را از من به آسانی

 

بیاو مرهم زخم دلم باشو این چشمان بارانی

 

 

 

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

 

 

گریه کن پس شانه مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

 




تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۷ | ۱۵:۲ بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
... آغاز می کنم
من ...

روز خویش را ...

با آفتاب ِ روی تو ...

کز مشرق ِ خیال دمیده است ،

آغاز می کنم !!



من ...

با تو می نویسم و می خوانم ؛

من ...

با تو راه می روم و حرف می زنم ؛

وز شوق ِ این محال

که دستم به دست توست ،

من

جای راه رفتن ...

پرواز می کنم !!



.

.

.

آن لحظه ها که مات ...

در انزوای خویش

یا در میان جمع ،

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !

.

.

.

.

گاهی میان مردم . . .

در ازدحام شهر ...

غیر از تو هرچه هست ...

فراموش می کنم ... !!!



برچسب‌ها: با تشکر از بهار

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۵:۲۴ بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من.....

من شعرهایم که من هست و من نیست

به دنبال نامی که تو.....

توی آشنا

ناشناس تمام غزلها

به دنبال نامی که او....

به دنبال اویی که کو؟

قیصر امین پور



برچسب‌ها: با تشکر از بهار

تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | ۰:۴۴ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک

 

در «تو»

 

خلاصه کردم:

 

ای کاش می شد

 

یک بار

 

تنها همین

 

یک بار

 

تکرار می شدی!

 

تکرار...



برچسب‌ها: با تشکر از بهار

تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | ۰:۴۲ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
واي باران ... باران...

وای ، باران؛ باران!

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه كسی نقش تو را خواهد شست؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران؛

باران؛



پر مرغان نگاهم را شست...



"حميد مصدق"



برچسب‌ها: با تشکر از بهار

تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | ۰:۳۴ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
 


من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

وخدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید... 




تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | ۰:۳۱ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
امشب تمام حوصله ام را

 

در یک کلام کوچک

 

در «تو»

 

خلاصه کردم:

 

ای کاش می شد

 

یک بار

 

تنها همین

 

یک بار

 

تکرار می شدی!

 

تکرار...




تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | ۲:۱۰ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |
براي من

دوست داشتن

آخرين دليل دانايي است

اما هوا هميشه آفتابي نيست

عشق هميشه علامت رستگاري نيست

و من گاهي اوقات مجبورم

به آرامش عميق سنگ حسادت کنم

چقدر خيالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانيست

چقدر ..




تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | ۱:۵۸ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |

{این پست مال قدیم ندیماست دیدمش هوس  کردم دوباره واستون بزارم ببخشید دیگه تند تند اپ نمیکنم این روزها بدجوری دغونم}(سوتی بالا رو "حواس بود شد هوس "فقط یه نفر گرفت میدونی چرا چون واسش مهم چی مینویسم به عشق خودش لا...............................یک

این شعر حافظ رو بخونید 

ولی سر سری نه

خودت رو بزار جای حافظ 

که صبح مثلا از خواب بلند میشی 

ومیبنی تموم زندگیت .عشقت .نفست

کسی که بند بند وجودت به نگاهش بند بود نیست

رفته ..............

ومیدونی که اگه خودت رو هم بکشی بهش نمیرسی


حالا چه حسی داری؟


دقیقا با همون حس و حال این غزل 


حافظ رو بخون


 ببین چه سوزی 


توی این شعرش هست........!




شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت




روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت


گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
 


بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت



بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم



وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
 

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد  


دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت


شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن






در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت


همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
 


کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت



فکر کنم حالا حس منو بفهمی 

اره با خودتم چرا اینور اونور رو نگامیکنی
 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | ۳:۳۴ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی تهرونی |